تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

یکی اون بالا منو دوست داره

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388

تا اطلاع ثانوي نيستم

دوستاي عزيزم سلام

من يه مدت نمي تونم آپ كنم

خواستم بيام همينو بگم

به وب همتون به موقش سر مي زنم

از همه ي دوستايي كه كامنت گذاشتن ممنون



12:30 | باران(مثل هیچکس) |

یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388

یکی مثه خدا

سلام به همه ي دوستاي عزيزم اين چند وقت كه نبودم همونطوري كه واسه بعضي از

دوستان نوشتم  كامپيوترم خراب بود دليل ديگشم امتحانام بود كه خوشبختانه همه رو

با نمره خوب پاس كردم يه چيز كه اين روزا ذهن منو در گير كرده عشقه

تو وب بعضي از بچه ها رفتم از عشق هاي زميني خودشون نوشتند يكي از حسش يكي

از موندن يكي از رفتن حالا من اومدم اين دو عشقو مقايسه كنم

ما هميشه وقتي قراره بريم عشقمونو ببينيم بهترين لباسمونو مي پوشيم


بهترين عطرو مي زنيم سعي مي كنيم سر وقت بریم یا حتي زود تر از ساعتی که قراره 
 
ملاقات داريم تا نكنه يارمون يا همون عشقمون معطل شه

وقتي با هاش حرف مي زنيم همه ي ذهن ما پيش حرف اونه ديدين چقدر مهربون

 مي شيم حرف هايي مي زنيم باب ميل يارمون به خيلي چيزايي كه علاقه داره علاقه مند

مي شيم اخلاقمون رفتارمون مثه عشقمون ميشه يه جورايي ميشيم مثه عشقمون

تا اينجارو داشته باشين حالا عشق آسموني ما كه مي گيم خدارو دوست داريم

و عاشقشيم تا حالا چند بار شده بهترين لباسمونو بپوشيم بهترين عطرمونو بزنيم

چند بار شده سر وقت بريم سر قرار منظورم اينه نمازمونو سر وقت بخونيم


 سر نمازم حواسمون پيش خدا باشه چند بار شده به حرف خدامون گوش بديم چند با ر

شده مطابق ميل خدا كاري انجام بديم خيليا ميگن سخته اگه واقعا خدا عشقمون باشه

اين كارا اصلا سخت نيست به نظر من همه بايد يه بار عشق زميني رو تجربه كنن

 تا به عشق آسموني برسن اون وقته ماهم يكي مثه خدا ميشيم

نمي دونم اين مقايسه كردنا درسته يا نه چقدر با نظرم موافقين ولي حالا نوبته

شماهاست بياين بگين چقدر عاشق خدايين فقط در حد حرفه يا به عملم رسيده؟

 


 

 









 


15:39 | باران(مثل هیچکس) |

شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388

در حوالی بساط شیطان

ديروز شيطان را ديدم.در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود فريب مي فروخت

مردم دورش جمع شده بودند هياهو مي کردند و هول مي زدند و بيشتر مي خواستند

توي بساطش همه چيز بود غرور حرص دروغ و خيانت جاه طلبي و قدرت

هر کي چيزي مي خريد و در ازايش چيزي مي داد.بعضي ها تکه اي از قلبشان را مي دادند

و بعضي پاره اي از روحشان را .بعضي ها ايمانشان را مي دادن وبعضي آزادگي شان را.

شيطان مي خنديدو دهانش بوي گند جهنم مي داد.حالم را بهم مي زد دلم مي خواست

همه ي نفرتم را توي صورتش تف کنم انگار ذهنم را خواند موذيانه خنديد

و گفت:من کاري با کسي ندارم.فقط گوشه اي بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا مي کنم

نه قيل و قال مي کنم ونه کسي مجبور مي کنم چيزي از من بخرد مي بيني آدم ها

خودشان دور من جمع شده اند

جوابش را ندادم.آن وقت سرش را نزديکتر آوردو گفت:البته تو با اينها فرق مي کني تو

زيرکي و مومن زيرکي و ايمان آدم را نجات مي دهد اينها ساده اند و گرسنه

به جاي هر چيزي فريب مي خورند. از شيطان بدم مي آمد حرف هايش اما شيرين بود.

گذاشتم که حرف بزندو او هي گفت و گفت وگفت.ساعت ها کنار بساطش نشستم.

 تا اينکه چشمم به جعبه اي عبادت افتادکه لابه لاي چیز هاي ديگر بود.دور از چشم

شيطان آن را بر داشتم و توي جيبم گذاشتم با خودم گفتم :بگذار يکبارم شده

کسي چيزي از شيطان بدزدد.بگذار يکبارم او فريب بخورد

به خانه آمدم و در جعبه ي کوچک عبادت را باز کردم.توي آن اما جز غرور چيزي نبود

جعبه ي عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت.فريب خورده بودم.

دستم را روي قلبم گذاشتم نبود فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشته ام.

تمام راه را دويدم تمام راه لعنطش کردم.تمام راه خداخدا کردم.مي خواستم يقه

نامردش را بگيرم.عبادت دروغي اش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم

به میدان رسيدم .شيطان اما نبود آن وقت نشستم و هاي هاي گريه کردم از ته دل.

اشک هايم که تمام شد بلند شدم بلند شدم که بي دلي ام را با خودببرم

که صدايي شنيدم...صداي قلبم را.

                                                ************

پس همانجا بي اختيار به سجده افتادمو زمين را بوسيدم .به شکرانه قلبي که پيدا شده بود

پ ن ۱:سلام به دوستاي گلم اين آپ بالا مثه هميشه از نوشته هاي خانم نظر آهاري

بود خيلي اين نوشته رو دوست داشتم خواستم شما هم بخونين

پ ن۲:تبريک مي گم به ن ن جون تولدشو ايشالله ۱۰۰ ساله شي

و همچنين تبريک به سارينا خانم که داره کمکم مي ره سر خونه و زندگيش

ايشالله خوشبخت شي ننهتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

پ ن۳:خواهش مي کنم آپو  بخونين و نظرتونم بگين از کلمه های خوب بودو قشنگه

و....استفاده نکنین


20:26 | باران(مثل هیچکس) |

جمعه چهارم اردیبهشت 1388

خدا چلچراغی از آسمان آویخته است

گفتند:چهل شب حیاط خانه ات را آب و جارو کن.شب چهلمین خضر(ع)خواهد آمد

چهل سال خانه ام را رفتم و روبیدم و خضر (ع)نیامد

زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو کنم

                                                     ***

گفتند:چله نشینی کن.چهل شب خودت باش و خداوخلوت.شب چهلمین بر بام

آسمانخواهی رفت.ومن چهل سال ازچله ی بزرگ زمستان تا حیاط کوچک تابستان

رابه چله نشستم.اما هرگزبلندی رابوی نبردم.زیرا از یاد برده بودم که خودم را به

چهلستون دنیا زنجیر کرده ام.

                                                   ***

گفتند دلت پرنیان بهشتی است.خدا عشق را در آن پیچیده است.پرنیان دلت را

واکن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود.

چنین کردم بوی نفرت عالم را گرفت.و تازه دانستم بی آنکه با خبر باشم شیطان از

دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته است.

                                                  ***

به اینجا که می رسم نا امید می شوم آن قدر که می خواهم همه ی سرازیری

جهنم را یک ریز بدوم.اما فرشته ای دستم را می گیرد و می گوید:هنوز فرصت هست

به آسمان نگاه کن.خدا چلچراغی از اسمان اویخته است که هر چراغش دلی است .

دلت را روشن کن.تا چلچراغ خدا را بیفروزی فرشته شمعی به من میدهدو می رود.

                                                 ***

راستی امشب به آسمان نگاه کن.ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است.

                                                  ***

پ ن ۱:سلام دوستای گلم چه خبرا عید خوش گذشت؟میدونم خیلی دیره واسه پرسیدن

این سوال اما چیکار کنم دیگه دیر به دیر می اپم

پ ن۲:امیدوارم سال متفاوتی واستون باشه

پ ن۳:این روزا خیلی سرم شلوغه اگه دیر به دیر به وباتون سر می زنم باید ببخشید

یه عذر خواهی ام به ساری بدهکارم ساری ببخشید اگه نیستم و کمتر احوال تو

می پرسم به وقتش جبران می کنم

پ ن ۴:این آپ یه جورایی متفاوت بود خواستم بدونین و خودمم بدونم اگه یه وقت یه کارایی

می کنیم مثل ۴۰ روز دعای عهد خوندن واسه اینکه جزئ یارای اقامون شیم

ولی هیچ تاثیری نه روی خودمون نه روی زندگیمون نمی بینیم بدونیم کجای کارمون ایراد داره

پ ن ۵:امیدوارم آپ تاثیر گذاری بوده باشه


11:41 | باران(مثل هیچکس) |

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387

ما همسایه خدا بودیم

شاید مرا دیگر نشناسی شاید مرا به یاد نیاوری.اما من تورا خوب می شناسم

ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا.

یادم می اید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی.

و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم تو می خندیدی و من پشت خنده ها

پیدایت می کردم.خوب یادم هست که آن روز ها عاشق آفتاب بودی.توی دستت

همیشه قاچی از خورشید بود نور لای انگشت های نازکت می چکید.

راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.

یادت می آید؟گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان

تو گل بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می امد. اما زورش

به ما نمی رسید . فقط می گفت:همین که پایتان به زمین برسد میدانم

چطور از راه به درتان کنم.تو شلوغ بودی آرام و قرارنداشتی.آسمان را روی سرت

می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح

که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی.اما همیشه خواب زمین را می دیدی

آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنیا بیایی.

وهمیشه این را به خدا می گفتی.و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد

من هم همین کار را کردم.بچه های دیگر هم ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را .ما دیگر نه همسایه هم بودیمو نه

همسایه خداما گم شدیم وخدارا گم کردیم...

دوست من همبازیه بهشتی ام نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده هنوز

آخرین جمله خداتو گوشم زنگ می زند.از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم

است.اگر گم شدی از این راه بیا بلند شو از دلت شروع کن.

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم    عرفان نظر آهاری 

پ ن ۱:عید تون مبارک  

پ ن۲:ایشاا.. سال خوبی داشته باشین و به همه ی آرزوهایی که

قسمت تونه برسین.

پ ن۴ :لطفا هر کی ۵تا کامنت بزارچرا ۵تا پس چندتا؟

پ ن ۵:این شعرم تقدیم خودتون

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی ؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

                         و بهاران را باور کن

                                                           فریدون مشیری


9:35 | باران(مثل هیچکس) |

جمعه دوم اسفند 1387

من اگه نباشم...

خدایا سالهاست که به دنیا امده ام وهفته هاست که برایت می نویسم

اما هنوزهم نمی دانم چرا هستم و چرا برایت می نویسم نمی دانم برای چه

به دنیا امدهام و قرار است روی این زمین گرد و قلمبه چه کار کنم راستی

اگر به دنیا نمی امدم چه کسی جای خالی مرا حس می کرد اصلا برای دنیا

چه فرقی می کرد که من باشم یا نباشم دنیا انقدر شلوغ است که هیچ کس

متوجه نبودن من نمی شد بعدش هم که بمیرم مطمئنم هیچ اتفاقی نمی افتد

و همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رود باز هم صبح می شود و خورشید

در می اید باز هم شب می شود و یک عالمه ستاره سرو کله شان پیدا می شود

بهار می شودو تابستان پاییز می اید و زمستان.

دنیا به خاطر هیچ کس تعطیل نمی شود به خاطر هیچ کس.

اما حالا قرار است چه کار مهمی انجام بدهم؟حالا که هستم و حالا که به دنیا

امده ام کاری که تو بخاطرش مرا افریدی کدام کار است؟

دل شکسته و کبوتر

خدای خوب من کجایی؟

سری بزن به این طرفها

خبر نداری از دل من

که گم شده همین طرفها

کجاست این دل عجیبم؟

گمان کنم که پر زده باز

دوباره امد سراغت

به خانه تو سر زده باز

                                   خدایا مواظب دلم باش

                                   یکی دو جای ان شکسته

                                   کبوتری شده دل من

                                   به بام مسجدت نشسته

                                   گره بزن خدا دلم را

                                   به یک ضریح اسمانی

                                   و روی زخم های این دل

                                     بپاش گرد مهربانی

                                                                    عرفان نظر آهاری


11:57 | باران(مثل هیچکس) |

چهارشنبه نهم بهمن 1387

خدا

سلام به همه ی دوستای گلم من یه تصمیم گرفتم اونم اینه که مطالب این وبلاگ فقط و فقط

واسه یکی باشه  تو پستای قبلی از عشق و محبت و مرگ و تولد کلا از ادما گفتم

یعنی نوشته هام واسه ادمای رو زمین بود ولی دیگه قرار نیست این جریان ادامه داشته باشه

نوشته هام قراره مال خدا باشه کسی که خیلی وقته فراموشش کردم کسی که همیشه باهام

هست ولی نمیدونم چرا حسش نمی کنم خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

تو این پستم که اولین نامه واسه خداست از نوشته های خانم نظر اهاری استفاده میکنم 

چون من بلد نیستم اینقدر خوب بنویسم ولی حرفاش حرفای دل منم هست

نامه های خط خطی:خدایا من همان هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم

همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد می اید سراغت من همانی ام که

همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و چشمهاش را می بندد و می گوید:((من این حرفها

سرم نمی شود باید دعایم را مستجاب کنی.))همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را  

برایت لوس می کند همانی که نمازهایش یک در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد

همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زند و گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم

خودخواه گاهی هم دروغگو حالا یادت امد من کی هستم؟

امیدوارم بین این همه ادمی که داری بتوانی من یکی را تشخیص  بدهی البته می دانم

که مرا خیلی خوب می شناسی تو اسم مرا می دانی. می دانی کجا زندگی می کنم

به کدام مدرسه می روم تو حتی اسم تک تک معلم های مر می دانی اما... 

خدایا  من هیچ چی از تو نمی دانم.هیچی که دروغ است چرا یکم می دانم اما این یکم

 خیلی کم است.اما راستش چند وقتی است که چند تا تصمیم جدید گرفته ام دوست دارم 

عوض بشوم دوست دارم بزرگ بشوم دوست دارم بهتر باشم من یک عالمه سوال دارم

سوالهایی که هیچکس جوابش را بلد نیست دوست دارم تو جوابم را بدهی 

نمی دانم شاید هم من اصلا هیچ سوالی ندارم و می خواهم تو به من سوال تازه یاد بدهی

اما باید قول بدهی کمکم کنی قول می دهی؟

پ.ن:۷ بهمن تولد مسعود بود .مسعود تولدت مبارک من خیلی سعی کردم واست تبریک بزارم

اما نشد

پ.ن:از سارینا و ن ن جون ممنون که وبمو تنها نزاشتن

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

                                                                            

 

 

 

                                                                                                            


7:41 | باران(مثل هیچکس) |

شنبه هفتم دی 1387

تولد

ولين برخورد من با زندگي سفيدو سبک بود.مادرم بارها اين صحنه را برايم

توصيف کرده است.در حالي که مرا در اغوش گرفته است از زايشگاه

خارج مي شود.اوايل ماه ژانويه و با اين حال برف مي بارد.به نظرم رطوبت

دانه هاي برف همان بخش باران گونه شان پيش از روشنايي يا رقص شان مرا

مجذوب ساخت. هر قدر هم که يک نوزاد را از هواي بد محافظت کنيم در پتوهاي

مختلف بپوشانيم و در ميان بازوان بفشاريم باز هم محيط خارج به سراغش مي ايد

هوا حس خوشبختي بر خورد با هواي زنده و مرطوب .من زندهام چرا که با من

حرف زدند و مرا دوست داشتند.من زنده ام چرا که از همان ساعت هاي اول

تولدم مادرم و بخش باران گونه ي برف عاشقانه با من سخن گفتند.

شانه مي زنم مو هايت را

تا حوري ها سرک بکشند از بهشت

براي تماشا

شعر مي گويم براي تو

تا کلمات کيف کنند

مست شوند بميرند

در ستايش دست هايت

وقتي که دل دست هايم

تنگ مي شود براي انگشتان کوچکت

ان ها را مي گذارم در برابر خورشيد

تا با تر کيبي از کسوف و گرما

دوري ات را معنا کنند

در ستايش چشم هايت

دست خودشان نيست

وقتي از فرط معصوميت

با تابشي از جنس عشق

روح هاي ولگرد بعد از ظهر را

بر نيمکتي سنگي کشتار مي کنند

...چشم هايت

                                                  

 


ادامه مطلب

14:27 | باران(مثل هیچکس) |

جمعه هشتم آذر 1387

ابی ترین گل

به این داستان خوب توجه کنین نتیجه گیریه اخلاقی داره که اخر داستان میگم

امروز به عابری برخورد کردم

با خضوع زیاد گفتم :ببخشید

عابر با ادب تمام گفت :شما ببخشید ندیدمتان

من و این غریبه با کمال ادب و احترام از یکدیگر خداحافظی کردیم و هر یک

به راه خود رفتیم(پیام بازاموزی: وسط داستان فحش ندینا

دیگه عصر عصره تبلیغاته توی داستانم باید یه چیزی تبلیغ شه اه یادم رفت چی

خواستم بگم عیب نداره تا پیام باز اموزیه  دیگه فکر می کنم چی خواستم بگم)

بعد از ظهر همان روز در منزل مشغول پختن شام بودم پسرم پشت سرم

ایستاده بود تا برگشتم به او خوردم (مثل صبح با ان اقا)

چیزی نمانده بود بخورد زمین.با بد اخلاقی گفتم:خودت را بکش کنار

او رفت و دل کوچکش شکست .متوجه خشونتم نبودم.

شب در رختخواب دراز کشیده بودم ندایی به گوشم رسید :"چطور با ان غریبه ان

رفتار مودبانه را داشتی اما با خانواده و عزیزانت اینقدر بد رفتاری کردی؟

برو در اشپز خانه را نگاه کن دم در چند شاخه گل افتاده

گل هایی هستند که پسرت برایت اورده بود خودش انها را چیده بود

رنگهای صورتی زرد ابی  پشت سرت ایستاده بود که تو را غافلگیر کند

تو اشکی را که در چشمان کوچکش جمع کردی دیدی؟

(پیام بازاموزی:لطفا دل کسی رو نشکنین اگه هم شکستین فدای سرتون

با چسب سینا همه چی می چسبهدین دین دین پایان پیام)

خیلی خجالت کشیدم اشکم سرازیر شد  اهسته به اطاقش رفتم

و کنار تختش روی زمین نشستم گفتم :بیدار شو کوچولوی من بیدار شو عزیزم

اینها همان گل هایی هستند که تو برام اوردی(لطفا با اهنگ خودش بخونین اه مادر)

او لبخندی زدو گفت:انها کنار ان درخت بودند انها را چیدم چون به خوشگلی تو بودند

می دانم از انها خوشت می اید مخصوصا گل ابی(ببخشید گل ابی نداشتم)

گفتم از رفتاری که امروز با تو داشم متاسفم او گفت:عیبی ندارد مامان

من به هر حال تو را دوست دارم گفتم من هم تو را دوست دارم پسرم

گلها را هم دوست دارم مخصوصا گل ابی را

پ.ن:بتیجه گیری :باید بگم از کامران و هومن عزیز ممنونم بابت شعر فدای سرت

میدونم این شعرو همه حفظین پس من از نوشتنش خوداری میکنم

پ.ن پست قبلی با این پستو با هم بخونین و نظر بدین و نتیجه گیریشو خودتون بگین

 

 

 

 

 


11:2 | باران(مثل هیچکس) |

جمعه هشتم آذر 1387


تا حالا شده به این فکر کنین که

ما همیشه می خوایم که دوستمون داشته باشن.

فعل خواستن توی این جمله زیادیه. بهتر بگیم:ارزومون اینه که دوستمون داشته باشن

صمیمانه و ساده لوحانه در ارزوی اینیم که دوستمون داشته باشن.

اما...توی باورو رویامون داریم اشتباه می کنیم

اصل ارزوی ما اینه که ما رو ترجیح بدن(یعنی بیشتر از دیگران ما رو ترجیح بدن)

ما عشق و ترجیح رو با هم اشتباه می گیریم برای  کم شدن این اشتباه 

باید فکرمونو زیر دوش مرگ بگیریم(این ا خر یرو جهت بالا بردن کلاس نوشتنم استفاده

کردم و دیگه هیچ ارزشی نداره)

ما اگه کسی رو دوست داریم  باید به چیزی برسیم که بعد از مرگشونم باقی بمونه

مثلا اسمشون قلب بر باد رفتشون زندگیشون  که دیگه با ما یکی نیست .

عشقم مثه مرگ همه چیرو ساده میکنه .اسم اصلی عشق سادگیه .

عشق مثه مرگ ویژگی های کوچیکی رو که هر کدوم ما به اون ها وابسته ایم

از بین می بره.

پ.ن:خدا سایه کریستین بوبن رو از سر من یکی کم نکنه اخه اگه نوشته های اون 

نباشه وبه من سال به سالم اپ نمیشه

پ.ن:امید وارم به نوشته های بالا  خوب فکر کنین 

 

 

 

 

 


10:15 | باران(مثل هیچکس)